جان ز هجر تو به لب آمده باز سینه از تاب،به تب آمده باز
روز دیوانه به عشق تو گذشت عصر این جمعه به شب آمده باز
سحر از ذکر تو لب را چو گشود حمد تو کرد و نقابی بکشید
چهره پوشاند ز غیر غم تو انتظار تو به عمری بچشید
خفقان است و نفس نیست،که آن چهره ای از دم و از بازدم است
نفس آن است که یادش نرود هر چه ذکر تو کند،باز کم است
گر گذاری نکنی بر دل ما رسم امید و وفا پس چه شود؟
ما گنه کاریم و خاک ره تو چشم ما خیره به راه که شود؟
شاه عالم!حضرت قائم ما عطرت آید ز تمام عتبات
تا وصال قدمت بر دل ما بر تو و نام محمد صلوات
برچسب:
نویسنده: المهدی-جمکران